تبليغاتX
من و محمد
     
 

من و محمد

...حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست...

 

اینجا خاطرات با هم بودن ما نوشته میشه به امید روزی که خاطرات در کنار هم بودنمون ثبت بشه!
من زینب متولد 21 /3/1366
عشقم محمد متولد 9/10/1360


بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد که عاشق گشته ام
"با تو بي قرار و بي تو بي قرار"
با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر،جز درد خوشبختيم نيست
اي دوچشمانت چمنزارانِ من
داغ چشمت خورده بر چشمانِ من
آه، اي با جانِ من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيکرم بوي هماغوشي گرفت
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم به راه
آه، اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زارانِ تنم
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغي در سکوت و تيرگيست
اي لبانم بوسه گاهِ بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
با من بيا
با من رجوع کن
به ابتداي جسم
به لحظه اي که از تو آفريده شدم
با من رجوع کن
من ناتمام مانده ام از تو
بگذار پر شوم از عشقِ تو



 

موضوعات

روزاي قشنگ عشقولانه ي ما

مطالب و شعرای عاشقانه!

عكساي قشنگ عشقولانه

 

پيوند روزانه

مشاوره دختر و پسرهای جوان

وبلاگ شکلک

سیندرلای صورتی

دو دوست

مهدی و مهسا

احسان و آیدا

نکات زناشویی

متولد 1357

مشاوره تخصصي در زمينه خانواده و مسائل خاص

 

نويسندگان

زینب

محمد

 

دوستان

خانومه دوست و دوس جونش

مينا جونم و احسان

سميه خانوم عزيز

ليلا ي گل و محسن خان

حاج خانوم گل و مهربونم

شيوا & ميثم

آســـایشگـــــاه یا دارالمجــــانین ؟؟

پرستوی عاشق

من و نیما

اليما

پسر شجاع و خانوم كوچولوش

ستاره ي عزيز

دلم خيلي گرفته است.:مريم:.

جوجوي ناز

آذین خانوم

پريسا و مهدي

دل نوشته

ليلي و حامد

مریم و ماهان

تنها تو می دانی

..:: خانوم خوشحال ::..

ساناز و امير

دختر نق نقو!

مریم و امیر

غریبه

عسلی

ناناس و نفس

گل یاس مهربون و حسین

ساره و محمد

همسفر من ....ستاره

Mini & Minak

مریم و محمد

سارا و علی

خندان و محمدمهدی

دوست گلم...

رونی و جوجوش

خاطرات مموش و میمیش

من و عشقم

کیمیا و محمد

سپیده و امید

نوک طلا و مخمل

ساره

مهناز و سعید

احسان و آیدا

...سمیرا...

من و فریدم

سحر جون

ماهک خانوم

دارم عاشقت ميشم

فرشته و احسان

عشق ما

خانوم آسموني

کلبه عشق محسن و زهرا

ܓܨ•.¸.•مهسا و روزبه•.¸.•ܓܨ

بوي محبوبه ي شب

ღMeYsAm&MaRyAmღ

عسل و رضا

دل شكسته

وروجکای عاشق

زهرا و داوود

مجید و گلش

آرزو ...علی

صحرا جون

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

خیابون عشق 13 14 15

 
سلام...

نگید بی معرفت!! چون بی معرفت نیستم!  نمیتونم زیاد بیام نت. محمدم که لطف زیاد داره نمیاد بنویسه صبح زود میرم بیرون شب میام فقط وقت میکنم چند صفحه کتاب بخونم و یه کمی با محمد حرف بزنمُ دیگه خودمم نخوام خوابم میبره. با یکی از بچه های خوابگاه خونه گرفتیم. یه روزم مامان اینام اومدن پیشم دلشون میخواست بمونن ولی من به دلیلی پیچوندم. یکی دو ساعت موندن و رفتن. اینجا تنها نیستم چندتا دوست دارم که مهم تر از همشون همکلاسیم و همکارمه. چند تا از دوستای قدیمی دیگم که هر دفعه میان در خونه و با نبود من مواجه میشن!!!  یه کار بانکیم دارم که واقعا نمیدونم کی باید انجام بدم!!!

پریروز زنگ زدم به محمد. ساعت ۴ عصر. میگه خواب بودم. گفت خب باشه خواب باشی من زنگ زدم حرف بزن! میگه اخه انتظارات بی جا داری!!!!!! یاد اوایل آشناییمون افتادم یه بار ساعت ۴ صبح زنگ زدم ( دلم گرفته بود ) بهش گفتم ببخشید خواب بودی کلی دعوام کرد گفت چه حرفیه من تمام وقتم مال توه تو جون بخواه.  حالا ساعت ۴ زنگ میزنم. اینجوریه دلیلش چیه؟ اینه که الان خیالش راحته من خیلیییییییی دوسش دارم و براش میمیرم   باشه آقا محمد دارم برات... یادت بمونه

اینارو نگفتم که بگم از کارش ناراحت شدم. کلا منظورم اینه که عشق مردا این جوریه!! اولش خیلی تنده و غیر عادی بعدش  به حالت عادی در میاد! 

یه همکار داریم به شوهر میگه حاج آقا!  به نامزد منم میگه حاج آقا صُبا که میریم سر کار میخواد احوال پرسی کنه میگه حاج آقاتون خوبه من همش خندم میاد جلو خودمو میگیرم محمد فک کن من به تو بگم حاج اقا

تو کف عنوانم نمونین خودم و خودش میدونیم چیه البته اگه خواستید میتونید حدس بزنید دفعه بعدی اومدم آپ کنم شاید گفتم چیه.


سه شنبه 19 آبان1388 |

 
     
 

...

 
الان تازه از سر كار اومدم. صبح كه داشتم مي رفتم سر كار متوجه شدم رو به روي خوابگامون يه مشاور املاك هست الان ميخوام برم يه سر بزنم. چون از اين مسير خوشم اومده همين دو ر و برا خونه گيرم بياد خوبه. دوتا شهرك رو كلا گشتم يكشيش كه خيلي دور بود اون يكيم چند تا خونه مسخره داشت. هم اتاقياي الانم خوبن فقط يه كم سر و صداشون زياده  محمد ميدونه اون يه كم منظورم چقده!!

خودم و محمد هم خوبيم دوري از خونواده هم تا حد زيادي لذت بخشه چون مامانم زنگ ميزنه هي قربون صدقم ميره همش ميگه تنهايي دلت تنگ ميشه و چيزي لازم نداري و ميخواي چند روز بيا خونه و ...  پريشبم كه مامانم عشقم زنگ زده بود خونمون امروز صبح زود زنگ زدم خونه راپورت بگيرم ببينم چه خبره اخه خودم و محمد خيلي كنجكاو شده بوديم كه مامان گفت به مامان محمد گفتم بعد از چهلم مادر شوهرم بهتون جواب ميديم. من گفتم خب مامان چه جوابي ميدين؟ گفت بابات گفته هر چي تو بگي! گفتم خب معلومه من چي ميگم يه چيزي ميگينا!!! 

امروزم دوباره آقاي رئيس اومده بود از ۸ جلسه بوديم تا ۱۰  حالا من وسط جلسه به يه بهونه اي در رفتم كلي كيف كردم و به خودم افتخار كردم! آخه ميگفتن موقع جلسه اين آقا نميشه يك ثانيه هم در رفت

حالا مي فهمم مامانم هميشه مي گفت از جلسه متنفرم يعني چي!!

محمد خيلي دوستت دارم خودت ميدوني چقد. كاش بشه زودتر همو ببينيم

 


دوشنبه 27 مهر1388 |

 
     
 

 
سلام دوستای خوبم. ببخشید دیگه زیاد نمیتونم به وبلاگاتون سر بزنم.

خونه خودمون نیستم. اومدم همدان. اوناییم که شمارمو دارم خطم خاموشه اسمس نزنین که بشه مثه مینا بگه بی معرفتی جواب اسمس نمیدی. اسمسات مگه دلیور شده و من جواب ندادم!!!

مادربزرگمم چند روز پیش فوت کرده امروز به من گفتن. تازه خودم از زیر زبونشون کشیدم مامانم گفته بود نگن بهم. نیم ساعت اولش باورم نمی شد اما بعدش تازه فهمیدم چی شده ۴-۵ ساعت یه ریز گریه کردم 

اینجام ۳ روز دنبال خونه بودم نشد، نیم ساعت پیش خوابگاه گرفتم. قراداد ۵ماهه بستم. یارو گیر داده بود ۱۰ ماهه بنویس. منم گفتم پس میرم! فوری گفت نه تورو خدا برگرد همون  ۵ماهه بنویس گفتم فعلا ۵ ماه بنویسم شاید تلاشم نتیجه داد تو این مدت تونستم خونه بگیرم.

دیگه کلا ببخشید اگه نیومدم براتون کامنت بذارم


شنبه 18 مهر1388 |

 
     
 

پست كوچولو!

 
يه چند روزي حس نوشتن نبود!

تو خونمونم همش با بابا دعوايي بودم خودم اعصاب نداشتم. قضيه ي كاره بود كه شديدا مخالف بود حالا يه جورايي راضيش كردم. احتمالا فردا بريم. همين ديگه!!! چيز خاصي براي گفتن ندارم.

ترانه خانوم مرسي. من اگه فردا برم ديگه نميتونم حروف رو برات بنويسم اگه هم اينكارو نكنم حسابي شرمندت ميشم چون قول دادم. اگه كتاب معرفي كنم ميتوني تهيه كني؟؟ اگه آره كه خيلي خوب ميشه. سي دي هاي آموزشي تو اين مورد هم خيلي خيلي زيادن كه طرفند هم يادت ميدن. ولي من بازم سعي ميكنم كه اين كارو برات انجام بدم.

 


دوشنبه 13 مهر1388 |

 
     
 

کلاس، حرفای ما و ...

 

بالا نوشت: ترانه ببخشید الان هر چی گشتم کتابم نبود یادم افتاد به یکی از دوستام امانت دادمش سر فرصت میارمش. سر قولم هستم

یه مدت که ننویسم دیگه کلا حسش میره! چند روز سرم شلوغ بود وقت نمیشد بنویسم کامپیوتر هم طبق معمول خراب شده بود. چیزیم یادم نیس زیاد.یه روز من رفتم خونه سالمندان و بعدش رفتم سرِکار جدید مامانم. اونجا یه شب چت کردیم. فک کنم پریشب بود که قرار داشتیم ولی طرف محمد جو خوب نبود یه کم چت کردیم. خونه ی مام شلوغ... وسط اتاق عین کوه وسایل روهم بود! ساعت 2اینا خوابیدیم. صبحش من بیدار شدم زدم کامپیوترو خراب کردم. با خواهرم رفتیم بیرون کادو بخره. کلا اون بیرون رفتنه کلاس آموزشی برای من بود!!! یه عالمه چیز یادم داد!! اینجوری کادو میخرن و اونجوری کادوش میگیرن و ... . دیگه از صبح زود تا ظهر الاف کادو خریدن خانوم بودم. انقدم حساس بود. یه عروسک میخواست که وسطش قلب باشه! ما کل این پاساژا و فروشگاها رو گشتیم آخرش برگشتیم همون اولین مغازه ای که دیده بودیم. تو همون مغازم بیستا عروسک نگا کرد تا اخرش دقیقا همون عروسکی که من لحظه ی اول دست گذاشته بودم روشو برداشت. بعدش شد نوبت آب نبات! کل این سنندجو گشتیم بخدا، برای اینکه یه آبنبات قرمز قلب شکل پیدا کنه. یعنی هیچ قنادی و شکلات و کاکائو فروشی نموند ما نرفته باشیم. کارت پستال انتخاب کردنشم دیگه نگو. حالا وسایلِ دست من، من چیا خریده بودم: پاکت جارو برقی و گیره ی پرده و میخ و دستمال کاغذی و کاغذ چسبی و  ...!!! خلاصه رفتیم کادوهاشو پست کرد. تو اداره پستم که دیگه آبرومونو برد هی به آقاهه میگفت لهش نکن روزنامه نذار. عروسکشو بذار گوشه. اینکارو کن اون کارو کن. وای حالا خوبه کادوی اصلیشو از قبل انتخاب کرده بود و سریع خریدش وگرنه فک کنم برای اونم یه هفته ای باید میگشتیم! فقطم راه میرفت و غر میزد میگفت سنندج کوفتی هیچی نداره! تازه منو یه جاهایی برد که تا حالا نرفتم!

 بهم گفت تولد محمد کیِ هست؟ گفتم محمد متولد دی ماهه. گفت خب دیگه من یادت دادم همه چیو! سه ماه وقت داری ببینم چیکار میکنی!!! گفتم یعنی چی؟ گفت خب این همه آموزشت دادم دیگه!

تو خیابون محمد زنگ زد راجع به اون چیزی که فرستاده بود حرف زدیم و وقتی رسیدم خونه زنگ زدم به عشقم. یه کم حرف زدیم محمد گفت بذار با اون یکی موبایلم زنگ بزنم. گفتم نه محمد بذار کارامو بکنم بعد زنگ بزن. محمد گفت : نه میخوام الان زنگ بزنم! ( محمد انقد بامزه گفتی این جمله رو که دلم میخواست بگیرم قورتت بدم عین بچه ها وقتی بهونه میگیرن!!) محمد جونم زنگ زد حرف زدیم. بعدش من رفتم بقیه کارامو انجام بدم. محمدم گیر داده بود به یکی از عکسام همش میگفت خیلی باحاله انگ خودمه! منم خواستم ببینم کدوم عکسمو میگه که اونجا بود متوجه شدم کامپیوتر بی کامپیوتر!! 40 بار راه اندازی کردمش بازم ویندوزش کار نمی افتاد!

عصر محمد باز زنگ زد گفت امروز همش دلم تنگ میشه! قربون دلت برم دل منم همیشه برات تنگه. مامان که دچار عذاب وجدان شده گفت گوشیو بده با محمد حرف بزنم منم با ابروهام میگفتم نه! چندبار هی گفت گوشیو بده منم همون جوری میگفتم نه. که محمد متوجه شد گفت مامانت چی میگه! گفتم: میگه گوشیو بده با محمد حرف بزنم منم میگم نه!  محمد خندید!! میخواستیم راجع به کار من حرف بزنیم که من از اتاق رفتم بیرون مامانم کنارم نباشه. ( محمد حالا فک میکنه راجع به چی حرف زدیم!!!) قربونت برم که فکر همه چی هستی و همشو تجزیه تحلیل کردی. بعد از ارزیابی شهرِ کارم خداحافظی کردیم. این چند روزم همش مامان میگفت از محمد چه خبر؟ منم میگفتم اصلا خبری ازش ندارم. حالا اومده بود میگفت از محمد خبر نداشتی پس!! منم گفتم آره دیگه خبر نداشتم الانم بعدِ عمری محمد زنگ زد تو نمذاشتی درست و حسابی حرف بزنیم! آخه مامانم همش میگفت قطع کنید. مامان گفت محمد کجاس؟ گفتم:خونه. گفت پس مامانش اینا کجان؟ گفتم اونا نیستن رفتن مسافرت. گفت همونه پس انقد حرف میزنین بذار مامانش برگرده بهش میگم! گفتم مشکلی نیس میتونی بگی! دوستِ من قرار بود شب بیاد خونمون که من با وجود خستگی زیاد و سنندج گردی که صبح داشتیم بیدار موندم. اما دوستم نیومد. صبح وقتی اسمس زد معذرت خواهی کرد و گفت الان بیدار شدم از خواب میام. منم یه اسمس زدم گفتم نمیخوام بیای. بای.  ( حقش بود ) اونم دیگه جواب نداد. فک کنم خیلی ناراحت شد! آخه از همدان اومده. دو روز بود برای اومدنش به خونه ی ما داشتیم برنامه ریزی میکردیم. از آدمای بدقول متنفرم.خیلییییی خوابم میومد اما زیر پتو دراز کشیده بودم و سعی میکردم خوابم نبره نکنه یه وقت دوستم بیاد. دوباره محمد زنگ زد!!!!!  داشتیم حرف میزدیم باز مامانم اومد. گفت زینب؟ پتو رو زدم کنار گفتم بله؟ گفت صدای توه میاد؟ تو داری حرف میزنی؟ گفتم آره. گفت با کی؟ گفتم با محمد. با اینکه خیلی سعی کرد نخنده یه پوزخندی رو لبش افتاد! سریعم روشو برگردوند که من نبینم مثلا پررو شم!!! قبلش چراغ روشن بود، چراغو خاموش کرد رفت. یه کم دیگه حرف زدیم بعد من یه چیزی یادم افتاد به محمد بگم. پا شدم ببینم مامانم اون نزدیکیا نباشه بشنوه! داشت تلویزیون نگاه میکرد. برگشتم تو اتاق رو زمین نشستم حرفای پیرزنه تو سالمندان رو تعریف کردم برای محمد. محمد جان هم با خواهر شوهر جان نشسته بودن عکس منو موشکافی کرده بودن! محمد همش میگفت تو فلان عکس پنکک زدی. منم هی میگفتم من اصلا پنکک استفاده نمیکنم! حالا از همسرجان اصرار و از من انکار! حالا یه عکسم خوشگل افتاده هی بیا بگو پوست خودت نیست! بعد میگه پس کرم پودر زدی! بابا من تو عمرم حتی حتی یه بارم کرم پودر نزدم! اصلا نه کرم پودر داشتم تاحالا نه پنکک! حالا اون عکس من دوساله دستته ها! چرا خودت متوجه نشدی چی به چیه! خواهرت متوجه شده حساب نیس دیگه!   بعدش من گفتم آره من اونجا همه چی زدم اصلا میدونی چیه من و دوستم با یکی قرار داشتیم اونجا بعدش طرف یه کم دیر اومد حوصلمون سر رفت از خودمون عکس گرفتیم. محمد فک کرد شوخی میکنم!!!!! گفت آره دیگه! اینو گفت فهمیدم فک میکنه شوخی میکنم. گفتم دارم جدی میگما!! گفت جدی میگی؟ با کی؟ منم دیگه تعریف کردم با یه آقای متشخص هم دانشکده ایی با دوستم قرار داشتیم. چیکار کنم دیگه محمد انقد گیر دادی منم همه چیو لو دادم!! ولی من همچنان مثبتم ها! خیالت راحت اون اولی و آخرین قرار با یه غریبه بود! ( جدی میگم) بعد دیگه محمد گفت برا غریبه ها رژ میزنی برا من نمیزنی!

قربون قدمات برم اینبار تو بیا پهلوم من رژم میزنم!

بعد حرفامون دیگه سریع خوابم برد. با اینکه با حرف زدن با محمد خوابم پریده بود.

 

* ترانه من بدقول نیستما. کامپیوتر خراب بود. حتما برات حروف رو میذارم.

پنجشنبه 9 مهر1388 |

 
     
 

بازی

 

یکشنبه 5مهر

از دیروز دلتنگی زیاد بهم فشار آورده بود اینی که میگن دیوونه میکنه آدمو راسته! من عین دیوونه ها شده بودم. دیگه شده بودم زینب ِ دیوونه! یه کمیم محمد عزیزمو اذیت کردم هم تو چت هم تلفنی. خب حالم خوب نبود. دلم گرفته بود. ولی عصر گریه کردم بهتر شدم! ُرفتم کلیپی که محمد برام فرستاده بود رو نگاه کردم.

اینم اون بازی که بهش دعوت شده بودم، این مالِ من. محمد جونمم میاد همینارو آپ میکنه. میای دیگه محمد؟!  بیا قربونت برم.

۱ - بهترین فیلمی که تا حالا دیدم: زیاد فیلم نگا نمیکنم. ولی فیلم شیدا رو خیلی دوس داشتم.

2 - بهترين دوستم: فاطمه که دوران راهنمایی و پیش دانشگاهی با هم بودیم.

3 - بهترين درسي كه تو دانشگاه خوندم: شناخت و حمایت محیط* زیست – هیدروبیولو*ژی که استادشو دوس داشتم.

4 - سمج ترين فردي كه تا حالا باهاش در ارتباط بودم: فاطمه یه دوست دیگه م که فوق العاده سمجه.

5 - وحشتناك ترين صفحه عمرم: از بین رفتن نزدیک 20-30 تا از آشناهامون تو بم که اصلا باورم نمیشد.

6 - بهترين سفري كه تا حالا رفتم:اول همه سفر حج بعد مشهدِ یه سالِمون خیلی خیلی خوش گذشت و سفر یزد.

7 - خوشمزه ترين غذايي كه دوست دارم بخوردم:قورمه سبزی!

8 - خوش اخلاق ترين ادمي كه تا حالا ديدم:فرانک، دوستم و پریا همکلاسیم.سبحان.

9 - بي مزه ترين غذايي كه تا حالا خوردم: ماهی ای که تو یه رستوران تو شمال خوردم و مرغ رژیمی که اصلا مزه نداشت!

10 - باحالترين فرد تو اقوام فاميل: پسر داییِ بابام. باحالترین آدمیه که تو عمرم دیدم و باهاش خیلی جورم.

11 - شيرين ترين روز عمرم: اولین روزی که محمد اومد سنندج و با هم رفتیم کوه.

12 - ورزش مورد علاقه ام :شنا و فوتبالی که خودم بازی کنم.

13 - تاثير گذارترين فرد تو زندگيم: ... نمیدونم!

14 - بهترين خواننده مورد علاقه ام:هنگامه و شادمهر 

15 - بهترين بازيگر مرد مورد علاقه ام: پرویز پرستویی

16 –بهترين بازیگر زن مورد علاقه ام: فاطمه معتمد آریا

17 - مسخره ترين ورزش ازنگاه خودم: تنیس روی میز!!!

18 - گران ترين كادويي كه براي ديگران خريدم: کادوی تولد دوستم.

19 - كادوي مورد علاقه ام (دوست دارم برام بخرن): همه چی دوس دارم!!

20 - تلخ ترين روز عمرم: روزی که بابابزرگم فوت کرد. من خیلی خیلی دوسش داشتم.

 


یکشنبه 5 مهر1388 |

 
     
 

 

دوشنبه30ام

صبح رفتم کوه. جایی که با محمد بودیمو دیدم. هوایی شدم! خواستم بهش زنگ بزنم بی خیال شدم. قرار بود برم خونه دوستم، مهمون داشتیم وقت نشد. تا شب از محمد خبر نداشتم. ساعت 10 اینا زنگ زد پای کامپیوتر بود داشت برام عکس میفرستاد. شب با هم چت کردیم. تا 3.5 البته من ساعتمو درست نکرده بودم که میشد 2.5 .  عزیز دلم آخرین عکساشو برام فرستاد.  حیف شد، من عادت کردم باید هر شب ازمحمد عکس ببینم! محمد بازم عکس بنداز، من میخوام. قرار شد همدیگرو ببینیم. آخرین بار که همو دیدیم قرار بود دیگه همدیگرو نبینیم تا خواستگاری، یادته محمد! ولی خب انگار این قضیه همچنان ادامه داره... و مام که دلمون اندازه ی یه نقطه شده...

بعد از چت محمد زنگ زد حرف زدیم.

سه شنبه31ام

من ظهر رفتم پای نت تا عکسایی که دیشب فرستاده بود رو دوباره ببینم. گوشیم زنگ خورد با دوستم که داشتم حرف میزدم خاموش شد!! شارژ نداشت. منم تو کف عکسا بودم حال نداشتم برم گوشیمو روشن کنم حداقل از دوستم خداحافظی کنم! حالا درست دو دقیقه بعد اینکه گوشیم خاموش شده بود محمد اس ام اس زده بود. منم کشته مرده ی اس ام اسای عشقم... . کلی عکسارو نگا کردم و با خودم همش میگفتم کاش جیگرم الان اینجا بود. ( محمد خیلی دلمون به هم راه داره ها! ) بعد دو ساعت پای کامپیوتر بودم اومدم بخوابم که گوشیمو روشن کردم اس ام اس عزیز دلم اومد. منم یهویی دلم یه عالمه تنگ شد. اس ام اس زدم، زنگ زدم، جواب نداد از خونمون زنگ زدم بازم جواب نداد.قشنگ داشت گریم میومد که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره! گفتم محمد کجایی؟ میگه حموم بودم خب!! منم کلی قربون صدقش رفتم . وای دلم وا شد! داشتم خفه میشدم انگار!

شبشم  چندتا اس ام اس بهم زدیم و لالا...

چهارشنبه 1 مهر

مامانِ من خیلی مریض بود. شب عزیزِ دلم از تلفن عمومی زنگ زد!! کلی ذوق کرده بود! همش میگفت مثه این دوس دختر دوس پسرا که از تلفن عمومی بهم زنگ میزنن. ( بیا اینم تجربه کردیم!!) گفت مامانمو آوردم بیمارستان. گفتم مامان منم مریضه. محمدِ شیطونم میگه اِ مثه اینکه نفرینامون گرفته!!!

شبش محمد on بود. منم میخواستم برم  با هم یه کوچولو چت کنیم که نشد. برام 20تا عکس فرستاد! منم بهش گفتم وقتی داری میای اینجا برام فیلم بیار.  بعد اس ام اسامون با هم حرف زدیم! محمد خیلی خوابش میومد

پنج شنبه جمعه ما مهمون داشتیم. شنبه رفتم دانشگاه. چقد مسخرش هر روز یه پرونده میگیرم زیر بغلم میرم دانشگاه! آخرشم میشه هیچی! معلوم نیس اونجا نشستن دارن چیکار میکنن. خودم باید برم نمره ی خودمو وارد کنم. خودم باید یادشون بندازم نمره های ترم قبلمو تایید نکردن! دیروز دلم برای محمد یه ذره شده بود. داشتم دیوونه میشدم. اس ام اس زدم بهش. گفتم اومدیم تجریش شیطونی میکنیم با بچه ها با اجازت. گفتم اول میری دنبال شیطونی بعد اجازه میگیری. گفت خب هنوز کاری نکردیم اگه اجازه نمیدی برمیگردم! گفتم نه حیفه تا اونجا رفتی ادامه بده! وقتی خداحافظی کردیم هم خوشحال بودم صداشو شنیدم هم اعصابم خورد بود حتی یه ذره از دلتنگیم رفع نشد. دلم میخواست بشنیم گریه کنم. کلی رو اعصاب و روان خودم کار کردم! که اشکالی نداره و دلتنگی هست و همین دلتنگیا دوس داشتن رو بیشتر میکنه و ... .

شبم خیلی زود خوابیدم.

هنوزم دلتنگم....

 


یکشنبه 5 مهر1388 |

 
     
 

چرا اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟

 

تا 5شنبه رو گفتم.

جمعه 27ام:  بابام صبح رفت تهران. بعد خدافظی با بابام ( که معمولا فقط من اینکارو تو خونمون انجام میدم! خب دلم براش تنگ میشه! ) تا ظهر خوابیدم. با محمد یه کوچولو حرف زدیم من روزه بودم هفتمین روزی بود که روزه گرفتم. ظهر کوچولوهامون اومدن گفتن بدو بیا نهار بزنیم! بهشون گفتم من روزم ناراحت شدن رفتن! تا 10 مین بعدِ افطار من پای کامپیوتر بودم! نت نبودما. این بلگفا قاطی کرده بود مسنجرمم باز نمیشد کلا فایده نداشت. یه ربع به یازده شب محمد زنگ زد گفت سریع شماره خونتونو اسمس کن برام. منم همین کارو کردم. بعد زنگ زدم ببینم شماره خونمونو میخواد چیکار ( من کنجکاویم بالای 90 هستش!!) میگم محمد شماره خونمونو میخوای چیکار؟ میگه چیه سرخ شدی؟! من: نخیرم من دیگه سرخ نمیشم! چند دقیقه بعد تلفن خونمون زنگ خورد. خواهرم گفت فک کنم عمه س. مامانم گوشیو برداشت. یه کم حرف زد خواهرم اومد بهم گفت زینب، مامان بزرگِ محمده. من:نه!!! خواهرم:بخدا! منم یه اسمس به عشقم زدم گفتم: دیوونه! حرفای مامان اینا که تموم شد خواهرم به مامان گفت: چی میگفت؟ مامانم گفت می گفت دخترتونو شوهر میدین ما بیایم خواستگاری؟ ( منم تو اتاق بودم اصلا نرفتم بیرون ببینم چی میگن) مامان هم بلند میگفت که من بشنوم!!! خواهرم گفت خب تو چی گفتی؟ مامان: هیچی. ( مامان منو صدا زد) رفتم پیشش. گفت مامان بابای محمد راضی نیستنا. من : تو از کجا میدونی؟

مامان: چون اگه راضی بودن خودشون زنگ میزدن نه مادربزرگش.

من: خب به من چه؟

مامان: خب یعنی چی به من چیه؟ به محمد بگو خب....

( من برگشتم اتاق)

مامان از اونجا بلند بلند حرف میزد که منم بشنوم... منم فقط سکوت....!

سکوت مقابل حرفای مامان خیلی حرصشو در میاره!! منم از عمد فقط سکوت...

پا شد اومد تو اتاق. گفت به محمد بگیا... و دوباره کلی حرف دیگه...

راستی محمد این قسمتشو یادم رفت برات تعریف کنم:

مامان گفت من خوبی شما دوتا رو میخوام. بخدا خیلی دوستتون دارم. ازینکه به هم برسین بیشتر از خودتون خوشحال میشم. من گفتم نه اینطور نیس.حداقلش اینه که با عملت ثابت نکردی ( محمد این جمله رو از تو یاد گرفتم!!!!!!!!!!!!!) مامان گفت چرا؟ گفتم این همه من و محمد بهت گفتیم ما دلمون تنگ شده میخوایم همو ببینیم تو حتی یه بارم اجازه ندادی. این همه من گفتم میخوام برم تهران محمد خواست بیاد اینجا هیچکدومو نذاشتی... مامان گفت خب باشه محمد بیاد. اصلا این دو روز که باباتم نیس میومد. شبم باید همین جا میموند.

( اگه شاخ در اومدنی بود من اون لحظه در میاوردم!!) من اعصاب نداشتم بخاطر قضیه ای که پیش اومده بود دیگه حرفی نزدم. خوابیدم با اینکه اصلا خوابم نمیومد...

 

شنبه 28ام

مامان صبح  اومد تو اتاقم... شروع کرد حرفای دیشبو زدن... اه چقد بده یکی رو اعصاب آدم راه بره. بعد نیم ساعت که مامان یه ریز حرفای خودشو زد صدام در اومد. گفتم مامان برو بیرون حوصله ندارم. رفت بیرون! ولی یه ساعت بعدش برگشت گفت بیا بریم برای فردا خرید کنیم!

رفتیم بیرون. یه عالمه وسایل خرید. دیگه دستامون جا نداشت. ساعت12 محمد زنگ زد. حالا مامانمم تا اون لحظه میپرسید محمد زنگ زد؟ بهش گفتی؟چی گفت؟

منم هر جور بود گوشیمو جواب دادم. ( دستام جا نداشت)

محمد: کجایی؟

من: با مامان اومدیم خرید

محمد: اِ ، چه زود!

من: فردا عیده. بعدا بهت زنگ میزنم. خداحافظ!

 همونجا به محمد اسمس دادم که نمیخواستم مامان بفهمه با تو حرف میزنم.

رفتم خونه. خوشبختانه همسایه های فضول یه بار به نفع من کار کردن مامان رو همونجا تو کوچه نگه داشتن. منم هنوز پام به داخل خونه نرسیده بود زنگ زدم به محمد.  ولی محمد نمیتونست حرف بزنه. یه کوچولو بهش گفتم و قطع کردیم. به محمد گفتم من موبایلمو خاموش کنم؟ ( وقتایی که عصبیم دلم میخواد گوشیم خاموش باشه!) محمد گفت نه این کارو نکنیا! پس من به چی زنگ بزنم!

  شب 12:10 محمد زنگ زد. ( بابامم شب برگشت خونه) برای محمد همه چیو گفتم. گفت با مامانم صحبت میکنم که خودش زنگ بزنه خونتون. بعد گفت الان نمیتونم حرف بزنم یه ساعت دیگه بیداری زنگ بزنم؟ گفتم آره.

رو تخت دراز کشیدم. عکسای عشقمو تو گوشی نگا میکردم. زوم میکردم رو صورتش!! انقد نگا کردم که اصلا نمیدونم چجوری یه ساعت گذشت! رو یکی از عکساش بودم که اسمش افتاد رو صفحه گوشیو برداشتم و دوباره کلی حرف زدیم. یه عالمه هم عشقولی شدیم. ( منم قبل زنگش خودم تو فاز عشقولی بودم دیگه اون موقع خیلی عشقولی شدم! تو نهایت احساساستم بودم!)

 

یکشنبه29ام:

صبحش بابام اومد بیدارمون کرد گفت بیاید صبحونه بخوریم عیده! خواهرم گفت حالا نمیشه بخوابیم؟ بابام به هر زوری بود هممونو بیدار کرد! من گفتم آخه به ما چه تو دوس داری صبح زود صبحونه بخوری؟ ( حالا منم قاطی داشتم دلم میخواس به همه چی گیر بدم!) بعد صبحونه رفتم باز خوابیدم. محمد ساعت 2 زنگ زد. خواب بودم ( محمد دیدی این بار متوجه نشدی خوابم!) یه کم حرف زدیم و گهفتم اوضاع خونه همون جوره و .... بازم قرار شد محمد با مامانش صحبت کنه و قبل اینکه مامانش بخواد زنگ بزنه با من هماهنگ کنه که بابام هم خونه باشه.

(حالا مامانمم زود زود میپرسید محمد زنگ نزد؟ باهاش حرف زدی؟ منم میگفتم نه!)

عصرش دوباره عزیزِدلم زنگ زد. میگه دلم تنگ میشه زد زود! من قربون اون دلت برم نفسم

شب ساعت 9 اینا محمد زنگ زد تا گوشیو برداشتم بابام اومد تو اتاق. منم رو هوا قطع کردم. اومدم بیرون اتاق به عشقم گفتم بابام اومد تو. بعد گوشیو خاموش کردم و برگشتم اتاق و گوشیو گذاشتم رو تختم. یه کم نشستم بعد پا شدم اومدم بیرون با تلفن خونه زنگ زدم به عشقم. ریجکت کرد. اومدم تو اتاق. بابام که رفت گوشیمو روشن کردم. جیگرم زنگ زد. محض اینکه صدام نره بیرون رفتم تو حیاط. تازه پامو گذاشته بودم تو حیاط که یکی در زد اونم با چه سر و صدایی. بلند بلند هم بابامو صدا میزد. منم تاپ شلوارک تنم بود سریع دویدم خونه. ( بین اتاق من و آشپزخونه یه حیاط خلوت هست که کردیمش انباری) رفتم اونجا!!! یه کم دیگه راجع به مسائل خودمون حرف زدیم! که چیکار کنیم و چیکار نکنیم سر همین قضیه زنگ زدنه. من به محمد گفتم محمد چقد ما گناه داریم.

این از زنگ زدنمون به هم که باید با کلی قایم موشک بازی باشه . دیگه کار به کجا رسیده بود که من باید از انباری حرف میزدم! اونم از خواستگاری که باید خودمون ردیفش کنیم!!! کاش یه کم این بزرگترامون درکمون میکردن...

خدایا خودت کمکمون کن


سه شنبه 31 شهریور1388 |

 
     
 

من، زی زیِ تو و تو محمدِمن

 

چهارشنبه 25 ام

صبح من اسمس دادم که اگه میتونی الان آن بشی یه تک بزن. زنگ زدی گفتی بهت خبر میدم... نیم ساعت بعد رفتیم چت. یه کم حرف زدیم که دوست من اومد خونمون و خیلیم گیر بود! وقتی رفت برگشتم چت دیدم نیستی. خیلی ناراحت شدم داشت گریم میومد! چندتا آف گذاشتم که ببخشید یه هویی رفتم. داشتم اف میشدم که اومدی! خیلی حرف زدیم اما برای من زود گذشت. احساس کردم گشنمه.تو روزه بودی. گفتم دیگه بریم هم گشنمه هم نماز نخوندم! الهی فدای عشقم بشم گفتی چرا زودتر نگفتی پس؟ گفتم خب الان گشنم شد! موقع خداحافظی گفتی امروز خیلی خوب بود 6 ساعت باهم بودیم حس میکنم کنار بودی و حرف میزدیم.

 6 ساعت! چقد زود گذشت عزیز دلم اگه نمیگفتی 6 ساعت باهم بودیم واقعا فکر میکردم همش 2-3 ساعت چت بودیم. منم حس کردم کنارم بودی.گفتی شب زنگ میزنم.

چقدر فکر کردیم که چجوری همدیگرو ببینیم! به نتیجه ی دقیقی هم نرسیدیم.

مامانم گفت خسته نشدی انقد پای کامپیوتر بودی؟ ( آخه نمیدونست با تو بودم! منم چیزی نگفتم)

شب تا 12 بیدار بودم. یادم بود گفته بودی زنگ میزنی ولی خیلی خسته بودم خوابم برد. یه ساعت بعدش زنگ زدی... انقد خوابم سنگین بود که بیدار نشدم. بار دوم که زنگ زدی خواهرم اومد بیدارم کرد. گفت صدای گوشیت کل خونه رو گرفته پاشو دیگه. تازه اون موقع صدای آهنگ قشنگتو شنیدم. گوشیو برداشتم فهمیدی خواب بودم. یادم نیس چیا گفتی و گفتم! به یه دقیقه هم نرسید حرفامون که دوباره من خوابیدم... ولی خوابم نبرد.  رفتم تو حیاط نشستم یه کم. بعدش دوباره اومدم خونه. اومدم بهت زنگ بزنم که تا زنگ زدم بابام اومد تو اتاق! قطش کردم. گوشیمم سریع خاموش کردم که یه وقت اگه زنگ خورده باشه تو زنگ نزنی و بابام کنارم بود. هم مامان هم بابا بیدار بودن. خیلی دلم گرفته بود. نمیدونم چرا... دلتنگیت خیلی سخته.  وقتی بابا رفت دوباره روشن کردم! ولی اینبار اسمسای خودمونو خوندم. بیشتر دلم تنگ شد. داشتم دیوونه میشدم. با خودم گفتم یعنی الان محمدم دلش برام تنگه؟ تو همین فکر بودم که یه تک زنگ زدی!! انقد ذوق کردم که دلم می خواست جیغ بزنم! انگار تموم دلتنگیارو از رو دلم برداشتن. دیگه راحت خوابیدم!

پنج شنبه 26ام

صبحش با معلم کامپیوترمون قرار داشتم. وقتی اماده شدم مامان گفت منم باهات میام. اول فک کردم شاید بهم مشکوک شده که گفت باهات میام اما بعد فهمیدم اصلا تو این فازا نبود خودشم بیرون کار داشت. بعد قرار من رفتیم دنبال کارای مامان.

اومدیم خونه.چند تا بیسکوئیت خوردم خوابیدم. ساعت 3 دوستم مسیج زد که بیا خونمون. منم حوصله نداشتم خاموش کردم. چقدم ناراحت شده بود. پشت سرش یه عالمه نامرد و بی معرفت و اینا فرستاد برام! توام مسیج زده بودی. ساعت 6.5 بیدار شدم. گوشیمو روشن کردم. اسمسات که اومد زنگ زدی فوری! گفتی خواب بودی؟ چرا خاموش کردی؟ خب سایلنت میکردی. چقد سرما خورده بودی. از دیروز مریض بودی. کلی تو دلم قربون صدقت رفتم! چرا مریض شدی اخه؟ همش بهت میگم مواظب عشق من باش ولی گوش نکردی.

با اینکه روزه نبودم چیزی نخورده بودم. همش خوابیده بودم! شب دیگه خوابم نمیومد. کلاسمون تموم شد. شب رفتم پای کامپیوتر تا چیزایی و که بلد نیستم یاد بگیرم. یه عالمه هم عکسای جیگرمو نگاه کردم. تا کامپیوترو خاموش کردم اسمس زدی. گفتی فیلم دیدی و الان پای نت هستی. پسر لوس، نمیشد دو دقیقه زودتر اسمس بزنی. اشکال نداره به جاش کلی حرفای خوب خوب زدیم تلفنی که خیلی خوش گذشت. محمد خیلی زرنگیا. فکر نکنی متوجه نمیشم. اسمساتو که دیر دیر میدادی، تا بهت گفتم چقد عصبی میشم رو این موضوع سریع زنگ زدی! چیکار کنم دیگه، خیلی دوستت دارم. هرکاریم کنی باز من همون دیوونه ی توام. وقتی زنگ زدی نتونستم  حرف بزنم چون خانومه خواهر کنارم بودی. زوم کرده بود رو من. جدیدا دوسش ندارم! چرا من اینجوری شدم؟   بهم گفتی اسمس بزن. اسمس زدم گفتم اسمسی دوس ندارم. بهت زنگ میزنم حرفامو میگم. به بهونه ی شارژ گوشی رفتم بیرون. حالا شارژر همونجا کنار تختم بود! چه ضایع!

رفتم تو حیاط و زنگ زدم بهت. همون موقع دلم میخواست قورتت بدم انقد تو جیگر شدی این چند وقته. یه کم حرف زدیم این گوشی من هی سوت میکشید! داشت شارژ خطم تموم میشد که تموم شد!. بعد تو زنگ زدی و ادامه ی حرفامون... خیلی دوست دارم محمد....

و من شدم زی زیِ تو و ... تو محمدِ من...

تمام دنیای من تویی.

دیگه موقع سحر بود و رفتم رو تختم دراز کشیدم. همه داشتن سحری میخوردن. یهویی تصمیم کبری گرفتم و رفتم باهاشون سحری خوردم که روزه بگیرم! خواهرم مسخره بازی درآورد میگفت صلوات بفرستین زینب اومده سحری بخوره! بعد اذونم همش میگفت یعنی الان تو روزه ای؟!!

صبح جمعه تا 11 اینا خوابیدم. ساعت 8 بابام رفت بیدار شدم خدافظی کردم باز خوابیدم. وقتی بیدار شدی بهم زنگ زدی. صدات بهتر شده بود. فک کنم داری کم کم خوب میشی.

عشق ِ من تا ته دنیا دوست دارم و عاشقتم.


جمعه 27 شهریور1388 |

 
     
 

برگشتم

 

سه شنبه 17هم مامانم یه هو تصمیم گرفت با من بره شهرشون! منم همون موقع داشتم چندتا از عکسامو آماده میکردم برای محمد. به شیوا و لیلا هم یه قولی داده بودم. رفتم دیگه تو ترمینال اسمس زدم به محمد گفتم من تا هفته ی بعد نمیتونم عکس بفرستم برات! با مامانم رفتیم تو محوطه نشستیم تا نیم ساعت بعد که قرار بود ماشین راه بیفته. محمد زنگ زد گفت چرا نمیتونی عکس بدی؟ گفتم چون با مامان داریم میریم مریو*ان. محمد گفت نمیشد تو نری؟ من دلم تنگ میشه. به مامان گفتم محمد میگه تو نرو دلم تنگ میشه. مامان انقد خندید!!!!!! گفت بگو به حال تو چه فرقی میکنه کجا باشم آخرش که پیش هم نیستیم محمد گفت بگو تو فرقشو درک نمیکنی فرق میکنه! وقتی گوشیو قطع کردم مامان گفت دوتاتون مشکوک میزنید چه فرقی داره؟؟؟ گفتم مامان جدی نگیر محمد یه چیزی میگه! ( گفتم الان جدی میگیره فک میکنه خبریه از فردا تو خونه حبسم میکنه!! ) تو مریو*ان هم که خیلی خوش گذشت. جای محمد خالی ایشالا یه بارم باهم میریم  با محمد جونم هر روز حرف میزدیم.  محمد هر روز میگفت پس چرا برنمیگردین من دلم تنگ شده! منم دلم تنگ شده بود! اونجا دو روز اول لباس کردی پوشیدم روز سوم درشون اوردم. خیلی سخت بود! همش توش گم میشدم! پسردایی مامانم گفت تازه کرد شده بودی چرا درش آوردی ؟ بعد دوباره پوشیدم!!! روز آخرم رفتم بازار. یه جایی مثه بازار سیاه و اینا بود!! یه داروی گیاهی خریدم برای چاقی اقاهه گفت تضمینیه! دارم مصرف میکنم ببینم چی میشه! البته خودم این مدت که روزه نگرفتم و حسابی خوردم 5 کیلو اضافه کردم! ولی دیگه  تا حدی که حالم بهم میخوره غذا میخورم!

پریشبم تا ساعت 3چت کردیم. دیروز و امروزم ظهر چت کردیم.من وب دادمدوستمم نشون محمد دادم. دوستم گفت " تو و محمد چقد عشقولی هستین. ولی بهت بگم عشق بعد از ازدواج یا از بین میره یا خیلی کم میشه."  من نمیخوام اینجور باشه. محمد معلوم بود 5کیلو اضافه کردم؟؟؟!! زهره میگه معلومه!

محمد چرا من و تو حرف میزنیم  قطع میشه زود زود. من اعصابم خورد میشه. فقط با تو اینطوریه.

چیزایی که امروز تو چت بهم گفتی خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنی برام جالب بود!! بازم چیزی مونده بگی؟!

چتای سر ظهر منو یاد تابستون اول آشناییمون میندازه! خیلی دوسش دارم!

من زبونم مو درآورد انقد گفتم محمد بیا آپ کن. نمی خوای خوشحالم کنی؟!

برای کار هم که خیلیاتون پرسیدین. من واقعا واقعا نمیدونم چیکار کنم... هرچیم بیتشر فک میکنم کمتر به نتیجه میرسم. اگه همینجا بود فردا میرفتم! ولی هم اینجا نیس هم آقاهه شرط گذاشته که اگه رفتم حالا حالاها حق ندارم انصراف بدم!! بعدم بابام خیلی راضی نیست.

چند وقته تو خونه دختر تخسی شدم!!! نه حرف گوش میدم نه به کسی کمک میکنم!! برای خودم سخته که اینجوری شدم چون هیچ وقت اینجور نبودم اما باید اینجور باشم تا قدرمو بدونن!!


سه شنبه 24 شهریور1388 |