تا 5شنبه رو گفتم.
جمعه 27ام: بابام صبح رفت تهران. بعد خدافظی با بابام ( که معمولا فقط من اینکارو تو خونمون انجام میدم! خب دلم براش تنگ میشه! ) تا ظهر خوابیدم. با محمد یه کوچولو حرف زدیم
من روزه بودم
هفتمین روزی بود که روزه گرفتم. ظهر کوچولوهامون اومدن گفتن بدو بیا نهار بزنیم! بهشون گفتم من روزم ناراحت شدن رفتن! تا 10 مین بعدِ افطار من پای کامپیوتر بودم! نت نبودما. این بلگفا قاطی کرده بود مسنجرمم باز نمیشد کلا فایده نداشت. یه ربع به یازده شب محمد زنگ زد گفت سریع شماره خونتونو اسمس کن برام. منم همین کارو کردم. بعد زنگ زدم ببینم شماره خونمونو میخواد چیکار ( من کنجکاویم بالای 90 هستش!!) میگم محمد شماره خونمونو میخوای چیکار؟ میگه چیه سرخ شدی؟! من: نخیرم من دیگه سرخ نمیشم! چند دقیقه بعد تلفن خونمون زنگ خورد. خواهرم گفت فک کنم عمه س. مامانم گوشیو برداشت. یه کم حرف زد خواهرم اومد بهم گفت زینب، مامان بزرگِ محمده. من:نه!!! خواهرم:بخدا! منم یه اسمس به عشقم زدم گفتم: دیوونه! حرفای مامان اینا که تموم شد خواهرم به مامان گفت: چی میگفت؟ مامانم گفت می گفت دخترتونو شوهر میدین ما بیایم خواستگاری؟ ( منم تو اتاق بودم اصلا نرفتم بیرون ببینم چی میگن) مامان هم بلند میگفت که من بشنوم!!! خواهرم گفت خب تو چی گفتی؟ مامان: هیچی. ( مامان منو صدا زد) رفتم پیشش. گفت مامان بابای محمد راضی نیستنا. من : تو از کجا میدونی؟
مامان: چون اگه راضی بودن خودشون زنگ میزدن نه مادربزرگش.
من: خب به من چه؟
مامان: خب یعنی چی به من چیه؟ به محمد بگو خب....
( من برگشتم اتاق)
مامان از اونجا بلند بلند حرف میزد که منم بشنوم... منم فقط سکوت....!
سکوت مقابل حرفای مامان خیلی حرصشو در میاره!! منم از عمد فقط سکوت...
پا شد اومد تو اتاق. گفت به محمد بگیا... و دوباره کلی حرف دیگه...
راستی محمد این قسمتشو یادم رفت برات تعریف کنم:
مامان گفت من خوبی شما دوتا رو میخوام. بخدا خیلی دوستتون دارم. ازینکه به هم برسین بیشتر از خودتون خوشحال میشم. من گفتم نه اینطور نیس.حداقلش اینه که با عملت ثابت نکردی ( محمد این جمله رو از تو یاد گرفتم!!!!!!!!!!!!!) مامان گفت چرا؟ گفتم این همه من و محمد بهت گفتیم ما دلمون تنگ شده میخوایم همو ببینیم تو حتی یه بارم اجازه ندادی. این همه من گفتم میخوام برم تهران محمد خواست بیاد اینجا هیچکدومو نذاشتی... مامان گفت خب باشه محمد بیاد. اصلا این دو روز که باباتم نیس میومد. شبم باید همین جا میموند.
( اگه شاخ در اومدنی بود من اون لحظه در میاوردم!!) من اعصاب نداشتم بخاطر قضیه ای که پیش اومده بود دیگه حرفی نزدم. خوابیدم با اینکه اصلا خوابم نمیومد...
شنبه 28ام
مامان صبح اومد تو اتاقم... شروع کرد حرفای دیشبو زدن... اه چقد بده یکی رو اعصاب آدم راه بره. بعد نیم ساعت که مامان یه ریز حرفای خودشو زد صدام در اومد. گفتم مامان برو بیرون حوصله ندارم. رفت بیرون! ولی یه ساعت بعدش برگشت گفت بیا بریم برای فردا خرید کنیم!
رفتیم بیرون. یه عالمه وسایل خرید. دیگه دستامون جا نداشت. ساعت12 محمد زنگ زد. حالا مامانمم تا اون لحظه میپرسید محمد زنگ زد؟ بهش گفتی؟چی گفت؟
منم هر جور بود گوشیمو جواب دادم. ( دستام جا نداشت)
محمد: کجایی؟
من: با مامان اومدیم خرید
محمد: اِ ، چه زود!
من: فردا عیده. بعدا بهت زنگ میزنم. خداحافظ!
همونجا به محمد اسمس دادم که نمیخواستم مامان بفهمه با تو حرف میزنم.
رفتم خونه. خوشبختانه همسایه های فضول یه بار به نفع من کار کردن
مامان رو همونجا تو کوچه نگه داشتن. منم هنوز پام به داخل خونه نرسیده بود زنگ زدم به محمد. ولی محمد نمیتونست حرف بزنه. یه کوچولو بهش گفتم و قطع کردیم. به محمد گفتم من موبایلمو خاموش کنم؟ ( وقتایی که عصبیم دلم میخواد گوشیم خاموش باشه!) محمد گفت نه این کارو نکنیا! پس من به چی زنگ بزنم!
شب 12:10 محمد زنگ زد. ( بابامم شب برگشت خونه) برای محمد همه چیو گفتم. گفت با مامانم صحبت میکنم که خودش زنگ بزنه خونتون. بعد گفت الان نمیتونم حرف بزنم یه ساعت دیگه بیداری زنگ بزنم؟ گفتم آره.
رو تخت دراز کشیدم. عکسای عشقمو تو گوشی نگا میکردم.
زوم میکردم رو صورتش
!! انقد نگا کردم که اصلا نمیدونم چجوری یه ساعت گذشت! رو یکی از عکساش بودم که اسمش افتاد رو صفحه
گوشیو برداشتم و دوباره کلی حرف زدیم. یه عالمه هم عشقولی شدیم.
( منم قبل زنگش خودم تو فاز عشقولی بودم دیگه اون موقع خیلی عشقولی شدم! تو نهایت احساساستم بودم!)
یکشنبه29ام:
صبحش بابام اومد بیدارمون کرد گفت بیاید صبحونه بخوریم عیده! خواهرم گفت حالا نمیشه بخوابیم؟ بابام به هر زوری بود هممونو بیدار کرد! من گفتم آخه به ما چه تو دوس داری صبح زود صبحونه بخوری؟ ( حالا منم قاطی داشتم دلم میخواس به همه چی گیر بدم!) بعد صبحونه رفتم باز خوابیدم. محمد ساعت 2 زنگ زد. خواب بودم ( محمد دیدی این بار متوجه نشدی خوابم!) یه کم حرف زدیم و گهفتم اوضاع خونه همون جوره و .... بازم قرار شد محمد با مامانش صحبت کنه و قبل اینکه مامانش بخواد زنگ بزنه با من هماهنگ کنه که بابام هم خونه باشه.
(حالا مامانمم زود زود میپرسید محمد زنگ نزد؟ باهاش حرف زدی؟ منم میگفتم نه!)
عصرش دوباره عزیزِدلم زنگ زد. میگه دلم تنگ میشه زد زود! من قربون اون دلت برم نفسم
شب ساعت 9 اینا محمد زنگ زد تا گوشیو برداشتم بابام اومد تو اتاق. منم رو هوا قطع کردم. اومدم بیرون اتاق به عشقم گفتم بابام اومد تو. بعد گوشیو خاموش کردم و برگشتم اتاق و گوشیو گذاشتم رو تختم. یه کم نشستم بعد پا شدم اومدم بیرون با تلفن خونه زنگ زدم به عشقم. ریجکت کرد. اومدم تو اتاق. بابام که رفت گوشیمو روشن کردم. جیگرم زنگ زد. محض اینکه صدام نره بیرون رفتم تو حیاط. تازه پامو گذاشته بودم تو حیاط که یکی در زد اونم با چه سر و صدایی. بلند بلند هم بابامو صدا میزد. منم تاپ شلوارک تنم بود سریع دویدم خونه. ( بین اتاق من و آشپزخونه یه حیاط خلوت هست که کردیمش انباری) رفتم اونجا!!! یه کم دیگه راجع به مسائل خودمون حرف زدیم! که چیکار کنیم و چیکار نکنیم سر همین قضیه زنگ زدنه. من به محمد گفتم محمد چقد ما گناه داریم.
این از زنگ زدنمون به هم که باید با کلی قایم موشک بازی باشه . دیگه کار به کجا رسیده بود که من باید از انباری حرف میزدم! اونم از خواستگاری که باید خودمون ردیفش کنیم!!! کاش یه کم این بزرگترامون درکمون میکردن...
خدایا خودت کمکمون کن